۱۴ مرداد ۱۳۹۱


خانه ی شماره ی چهارصد و بیست دومین خانه ی من بود، که آن را با دو نفر قسمت می کردم، یک پسرِ سیاه پوستِ همجنسگرا که کارش فوتو شوتینگ بود، بسیار شلخته و بسیار مهربان، و یک دختر قد بلند و بسیار جدی که در یک بار کار می کرد و اکثر شبها اتاق را با دوست پسرش شریک میشد... روز اول که به خانه پا گذاشتم، قبل از هر چیز دیگری، حمامِ کوچکِ آفتابگیرِ واقع در اتاقی که قرار بود مال من شود، دلم را برد... از آن روز تا سه روز بعد که اتاق خالی میشد، برای من سه ماه گذشت... روز سوم کلاس تاریخ هنرم را خیلی زودتر ترک کردم و با دوست مکزیکیم رفتم "آیکیا"... شوق خریدِ اسبابِ آن حمامِ کوچک، و بعدش وصل کردن پرده ی رنگی حمام، پهن کردن قالیچه ی کوچکِ کف، ردیف شامپوها و صابون ها و شمع های معطر، حوله های سبز آبی و سفید، و آخر سر پر کردنِ وان سفید رنگ با حباب های کف از بزرگترین و فراموش نشدنی ترین لذت های زندگیِ بیست و پنج ساله ام بود... و شب ها، زندگیِ دیگر من، در آن وان سفید مملو از آبِ گرم و کف و شمع های روشن و موسیقی و شراب آغاز میشد... شب هایی با تنهایی شیرین و عجیب و عمیق...شب های روشن و سُکر آورِ دور..