چه کسی می توانست همه ی دقایق را از ما بگیرد، در حالی که ما پیشتر تمامی آن را از خود ربوده بودیم؟....زندگی، چالاک و بی وزن، بی تحمل، پر شتاب، و مهجور، از برابرمان می گذشت و ما، هیچ نبودیم...جز سلام ها و خدانگهدارهایی که هر بار، با بوسه ای شتابان، از کنج لبهای هم می گذشتیم...و به پایان می رسیدیم...
در میهمانی عجیب سحرگاه، تنها من بودم که بیدار ماندم...با بار سنگین زنانگیم..