با خودم فکر کردم عجب تولدی! نه کیکی نه شمعی! یهو دم یه فروشگاه گنده نگاه داشت...هیچ حواسم به دنیا نبود...یکی داشت میزد به شیشه پنجره...رومو که برگردوندم یه کاپ کیک دستش بود با یه شمع کوچیک روش...گفت خوشم میاد وقتی چشات برق میزنه...دنیا دلمو برد وقتی حواسم بش نبود!