۱۵ بهمن ۱۳۹۰

آسمان به آرامی با اثرات ذرات ظریف روشن می شود...موسیقی آرام و قابل تعمق است. ( یک نردبان هم در گوشه ی راست خورشید است، تکیه داده شده به نقطه ای نامعلوم. گویی که یک راز به غایت مخفی ست که از آنجا محو شده )... دروازه ها نشانه ای از گذر هستند...راس ساعت هفت و هفت دقیقه ی صبح... و بعدش پل ها، یک راه معلق برای تاکید بر لحظه ی عبور..

من اینجا هستم...همین جا که نورِ سرِ صبح از بین روزنه های چوبی به درون می تابد...و انگار دیگز زن نیستم...نه بیش از این...کودکیم به ابتدا رسیده و کهن سالیم به آخرین روز خود...