۰۱ بهمن ۱۳۹۰

من تو را می شناسم... تو هم چنان دچارِ دقایقی از من هستی که نیستت را هست می کند و کبودیِ چشمهایت هنوز به رنگ همان کاشی های آبی ست...این شهر بدونِ تو، گریزگاه نبود، پنجره بود...که از سرسرایش به قهقرا می شد پر کشید...