گریزکاه کجاست؟...پیوسته چیزی وجود دارد...خوب است وقتی گریزگاهی هست...از پرچین های دیوار پشت خانه می توان گریخت...از چشمانِ کنجکاو رد شد...قدم هایی کوتاه و نامطمئن برداشت، و به اسکله رسید...به شبِ دریا، که یکسره ترس و جادوست...
کلاهم را بر سر گذاشتم و لمیدم روی نیمکتِ فلزیِ سرد...رویاها کم کم جان گرفتند و موج ها از پله های اسکله بالا آمدند و پیچیدند دور پاهای من...همچون پیچک هایی هزار ساله...صدای پاهای مرد که آمد، رویاها گریخته بودند، حتی پیش از آنکه من سرم را برگردانم...
مرد آمد...یکسره سودا...مرد مرا در آغوش کشید...بی رویا...آغوشش بزرگتر از حدِ تصورم بود...آنقدر که جایی برای رویاها نمی ماند...ما به خانه برگشتیم، قبل از آنکه درخت ها در وسوسه ی سایه هاشان گم شوند...
صبح، انگار که دیشبی هرگز وجود نداشته...من گوجه ها و خیارهای کوچک را حلقه حلقه کردم و منتظر ماندم که آنها بیدار شوند...
انگار هرگز سودایی نبوده...هرگز جادویی نبوده...یا شبی، هرگز شبی نبوده...