۱۳ آذر ۱۳۹۰

خواب بودی...خیلی کوچک بودی وقتی خواب بودی...فکر کردم که بیدارت نکنم...حالا اینجا آخرهای پاییز است...دوست داشتم بیدار می شدی و صبحانه را با هم می خوردیم...توی یکی از آن مغازه های کوچک اول دربند...توی خواب لبخند می زدی...من بیشتر دوست داشتم انگشتهای پایم را در خواب تکان دهم...یک رسم خانوادگی بود به گمانم...می دانی...بعضی دردها فراموش نمی شود...مثل معده دردی می شود که تنها بش عادت می کنی...اما هنوز می تواند از خواب بیدارت کند...توی خواب فاصله ی میان نت هایت بیشتر بود...من هم صبورتر بودم...حالا انگار تمام صبرهایم را داده ام، و جایش یک صندلی خالی پر از آکورد های صدای کلاغ گرفته ام...بم گفته بود که حواست باشد به رنج کشیدن عادت نکنی....حواسم نبود لابد...حواسم نبود...