به چراغ قرمزِ سرِ وزرا که رسیدیم دخترک سرش را از پنجره آورد تو و گفت خانوم گل می خرید؟؟...مثلِ همیشه گفتم نه!...بیشترش از ترسِ این که نکند گلها را برایم بخرد که دوست نداشتم...یکهو یکجورِ عجیبی...با آرامترین و زنانه ترین و روشن ترین صدای جهان گفت: "بخاطرِ چِشای قشنگِش"...من هول شدم و با عجله دست کردم توی کیفم و در همان حال داشتم بهش غر می زدم که اینجوری که تو می گویی مگر آدم دلش می آید که نخرد، که نگاه کردم و دیدم همه اش روی دامنم است...چشمهای هر سه مان تر بود...