۱۷ تیر ۱۳۹۰

خواب دیدم که موهایم را می چینم...خواب دیدم که سبک میشوم...خواب دیدم که سبک می شوم...قبل ترش ترگل بم گفته بود که خواب دیده بیمارم...هارت هارت خندیدم و گفتم پس یعنی چه؟!؟!..گفت غصه.. من دیگر نخندیدم...خواب هایم را ریختم توی یک جعبه ی آبی رنگ و دورش را با یک نخ گونی بستم و گذاشتم گوشه ی چمدانم...بهش گفتم کاش آدم ها هم برایم مثل این خانه ها بودند...وقتی موعد شان سر می رسید، دیگر برایم تمام می شدند...حتا اگر چیزی جا مانده بود دستشان حاضر نبودم بهشان برگردم...گفت اگر توی یک خانه هم این همه زندگی کنی برایت سخت می شود...راست می گفت شاید... من هنوز سرگردان کوچه ها و آدم ها بودم...توی تمام خواب هام...خواب های احمق پستم...
توی سر پایینی تیلور..ناگهان چشممان افتاد به یک "دوستت دارم" فارسی بزرگ...کنده بودندش روی زمین...ما لبخند زدیم و رد شدیم.... ما توی خنکی خوش بوی غروب تابستان خیابان میشیگان سرازیر شدیم و باد پیچید زیر دامن هایمان...بادی که همه چیز این شهر بود...
خواب دیدم که موهایم را می چینم...خواب دیدم غصه هایم می ریزند..سبک می شوم...دم رفتن بم گفتی نمی بوسیم؟!؟...دسته ی چمدانم را فشردم و چیزی زیر لب گفتم و رد شدم... خودت می دانستی که آن قطار ها مرا برای همیشه می برند..هان؟!؟...
موهایم را می چیدم و خواب می دیدم و قطار برای همیشه می رفت...من اما سبک نمی شدم...سبک نمی شدم....