۳۰ خرداد ۱۳۹۰

حقیقت این بود که من ماده ی سیال بنفش رنگی بودم که هر چه میگذشت بیشتر بر روی میز چوبی کافه روان میشدم...چشم انداز.روشن بود، آسمان به آبی ترین حد ممکن، و دست های او اگر چه خابالود، اما نجات دهنده... ما وزیده بودیم که جاودان شویم