به هر حال من رفتم موزه اما اون دیر اومد.منم حتا یک دقیقه بیشتر منتظرش نشدم,چون اگه از هفت و هفت دقیقه میگذشت ممکن بود تا هفت سال دچار نگون بختی بشم.راهمو کج کردم و برگشتم.موضوع اینجاس که تو هیچوقت نمیدونی چی برات خوبه...مثلن من هرگز فک نمیکردم ایستگاه اتوبوس امروزم کنار برکه ی محبوبم باشه و آفتاب اون همه خواستنی بتابه رو پر اردک ها و دم سنجاب ها.به هر حال آدم بهتره یه جایی تو زندگیش .خفه شه و ببینه دنیا واسش چی میخاد