سوار کوچکترین هواپیمای جهان میشوم و در کوچکترین فرودگاه جهان فرود می آیم...اینجا باران ترد ریزی می بارد...تپه ها نه که در فاصله، از نزدیک هم دلربایند...شب اسیر حادثه میشوم...صدایش دور است و دست هایم سرد...توی پنجره ام شکوفه ها غوغا کرده اند...ما با باد میوزیم...ما اسیر حادثه ایم... تا تو نباشی...تا صدایت مهربان نپیچد... انگار که وضع به همین منوال است...