بهش گفتم...تو که همه چی منو میدونی...تو که خط به خط زندگیمو از حفظی....بعد همهٔ قلبمو بهش نشون دام و یادش آوردم که همهٔ عمرم به اعتمادش چشم بسته از تو آتیش رد شدم....بعد ازش خواستم که این غصّه رو...که صبحها چشم باز نکرده قلپ قلپ میریزه تو دلم، ازم بگیره...