نیویورک خود تهران است...آدمها میان ساختمانهای بلند و تاکسیهای زرد رنگ و سایهٔ هر چیز بر هر چیز سرگردانند...من سایهها را بو میکشم...سایههای خاکستری، زرد، آبی و بوها را...من بوها را بو میکشم...زن میخواند...صدایش مثل ناقوس کلیساست...مرد کمی جلوتر ایستاده...زن نفس میکشد...سلام!...من در ذهن تو هستم...سلام!
من اگر لبخند داشتم...اگر کمی زودتر رسیده بودم...اگر خیابانها این همه یخزده نبودند...می توانستی بالا بپری...اما، سعی نکن من را بچپانی لای دنیای وارونهٔ خودت...من نمیشکنم...انگار یک استخوان بد جا افتاده...زمخت و کمی سرد...اما محکم...نگاهم کن!!...من دیر رسیدم..
لبهایش...لبهایش...انگار با سوزن برو داری دوزی دوخته شده بودند به هم...اتوبوس در جادّه میرفت...تو میرفتی...همهٔ جادّه میرفت...من اما ماندم جایی میان پنجره....با همهٔ تصویر طوسی رنگم...
من ایستاده بودم...روبرویم راه راههای برف آلود...تو جلوتر آمدی...دروغها مرا در آغوش کشیدند...انگشتهایم را غرق بوسه کردند...دروغها با نوک انگشت صورتم را لمس کردند...من درد کشیدم...جادّه تمام شد...ما به خانه رسیدیم...ما همهٔ دروغها را به دوش کشیدیم...و تمام شدیم..!