آفتاب پهن بود کف اتاق قرمز...پهن بود رو ساق پای دخترک...اصلا همه ی خوبی پائیز و زمستون به همین بود...که آفتاب پهن شه رو ساق پا و باهاش یهو یه هرم داغ هُلپی بیفته تو دلت که یادت بیاد ای وای...دنیا چه هنوز گرمه و زندگی بخش...
تو پله ها آواز می خوند و می رفت بالا...فکر می کرد که حتما یکی هست که صداشو دوست داشته باشه...هرچند که نشنیده باشتش...فکر کرد که کاش اون شب واسه اون آواز خونده بود...قاطی صدای مرغای دریایی...فکر کرد که گاهی صداها چه دلبری می کنن...چه می شینن تو دل آدم و صدا هم که هیچوقت نمی میره...
بعد که رسید بالای پله ها..نفسش گرفت و دیگه نخوند...صداشو قورت داد و آروم گرفت...قلبش تند می زد اما...خیلی تند...یاد اون بالا افتاد...اون بالای بالای ابرا...یاد دختره که بهش کیک شکلاتی تعارف کرد و اون با خودش فکر کرده بود که هه...کیک شکلاتی روی ابرا...جای جوئی خالی...بعد یه گاز کوچیک زد به کیکش و سرشو تکیه داد به شیشه و چشماشو بست و تو دلش آواز خوند...بی صدا...