۰۶ خرداد ۱۳۸۸

روی پل...آدمها ماهی می گرفتند...هزار هزار قلاب آویزان بود...ماهی ها توی هوا می چرخیدند...میفتادند توی ظرفهایی که برایشان خیلی کوچک بود...همانجا میمردند...من دلم می لرزید...دست تو را محکم می فشردم و غصه می خوردم
آنجا...کشتی ها لنگر انداخته بودند...خورشید...بزرگ و نارنجی...توی آسمان قل قل می کرد...توی دل من هم...خورشید بزرگی قل قل می کرد...من رو برگرداندم...طره ی موهایی در باد...که پریشانیش دلم را می برد...ما بودیم و پاییز و دریا...و جوانیمان...که چه باشکوه می گذشت
من صبح های آن پیچ سحرانگیز را چه دوست می داشتم...تو می دانستی....این خوب است که آدم کسی را داشته باشد که بداند چه دوست دارد...بهترش این است که پیچ های سحر انگیز تمامی نداشته باشند...نان های داغ و چای های خوش طعم و مرغ های ماهی خواری که هر لحظه از روز صدایشان را بشنوی
من اما ته نشین می شدم در قهوه های خوش طعم هر روز عصر...دل می دادم به بدرقه ی هزاران هزار فرشته ی کوچک...من جا می ماندم در خطی که دریا و آسمان را به هم وصل می کرد...می نشستم کنار اسکله و پاهایم را تکان می دادم و از دور برای ماهیگیران عشوه های مستانه می آمدم

بهش گفتم بالاخره آدم باید در دنیا یک چیز خوشمزه بلد باشد درست کند...مثلا قهوه ی خوب...ماکارونی خوب...آبگوشت بزباش خوب...یا حتی چای خوش طعم...ولی اگر کسی را پیدا کردی که همه ی اینها را با هم بلد بود لطفا از دستش نده...!

بهش گفتم...نکند زندگی یادمان بدهد که آرزوهای بزرگ نداشته باشیم؟!؟
Friday December 26, 2008