۰۶ خرداد ۱۳۸۸

صبح خیلی زود...قبل رفتنش...قاطی صدای گنجشکها، آمده بود و بوسیده بودتم...توی آن تاریک روشن صبح ، توی خواب و بیداری...فکر کرده بودم که چقدر لذت بخش است که وقتی خوابی کسی که این همه عزیز است بیاید و ببوسدت و پاورچین پاورچین از اتاق بیرون برود...بعدترش...وقتی پالتویم را پوشیدم و کلید را برداشتم و از در زدم بیرون...وقتی بوی نان تازه پیچید زیر دماغم و با لبخندی زورکی به زن همسایه سلام دادم و تا آمد شروع کند به پرچانگی فرار کردم...به این فکر کردم که این بهانه های ساده ی خوشبختیم را به چه می خواهم بفروشم...فکر کرده بودم که این بوسه های سحرگاهی...این قرارهای ناگهانی خیابان گاندی...لغزش آن سرانگشتهای دوست داشتنی روی موهایم...این آدمهای نازنینی که هربار از دیر کردنهایم خشمگین می شوند و مهربانیشان، لبخندی می شود با این همه...این پرنده ای که هر صبح با صدای جادوییش بیدار می شوم...چشمهای نگرانی که همیشه هستند و هستند و کاش که بمانند...اینها را کجای دنیا می توانم از نو بیایم...فکر کرده بودم که نکند از نداشتنشان هیچ شوم...؟!؟

و بعد...زمستانی بود که هیچ چیزش به زمستان نرفته بود...حسرت یک لیوان شیر قهوه ی زیر برف به دلم ماند...و حسرت شنیدن قرچ قرچ برفها زیر پاهایم...من برای دیدن تو...برفها را کنار می زدم و تو هیچ جا نبودی...من شاخه های برفی را می تکاندم و آن چه بر سرم می ریخت باران مهربانی تو نبود...تو ساکت می ایستادی یک گوشه و با پوزخندی مبهم تماشایم می کردی...دست به سینه و بی تفاوت...برف ها را دوباره می ریختم سر جایشان...و اشکهایم را تند تند پاک می کردم

و این که به صورتت در عکس های قدیمیت زل بزنی و متحیر شوی از این همه تغییر...به روحت زل بزنی و هی دست بکشی رویش و هی بخواهی پیدا کنی آن شیطانک گذشته را...این که بخواهی همان باشی که بودی...و نتوانی...و بعد راضی کنی خودت را با صداهایی که مدام می پیچد در سرت...که بالاخره که باید بزرگ می شدی...و این ها بشود سرگرمی هر روزت...و غصه ی هر روزت...و دلیل لبخندهای عاقلانه ی هر روزت توی آینه...و این عمر که می رود و می رود و می رود...!


و تویی که هنوز...نیستی...نیستی...نیستی...