گاهی فقط یک اسم بودم...یک اسم تازه و کمی مست...می نشستم توی آن بار کوچک ساحلی...پلک هایم تاب ماندن نداشتند...به اشاره ای فرو می افتادند...من اما، با گستاخی چشم می چرخاندم روی صورتت و سایه روشن های خوشایند آن چراغک ها، همه ی خوشبختی بود
گاهی فقط نسیم بودم...نسیمی تازه و دلنشین...که می نشست روی موهات...تار به تار...دل می ربود از همه ی ثانیه هات...اما چه سود که نمی ماند...دل می ربود و می گریخت...دل می ربود و باز می آمد
گاهی فقط یک پرنده بودم...صبح به صبح...می نشستم لب پنجره ات...با جادویی ترین صدایی که داشتم برایت آواز می خواندم...تو بیدار می شدی...می خندیدی...و من جادو می شدم باز...می خندیدی و من پرواز می کردم...آشیانم را اما، آنجا نمی ساختم...جایی دورتر بودم...خیلی دورتر...شیرینیش برایم همان بود که صبح به صبح آشیان لبخندت شوم...تو می خندیدی و پرنده پر می زد
گاهی فقط دسته ی چوبی صندلی یک کافه بودم...که ساعدت را تکیه می دادی رویم ساعتها...با آن رگهای آبی رنگ...من همه ی عمرم را همانجا می ماندم...دیوانه ی آن رگهای آبی رنگ بودم....می ماندم به انتظار...و هر بعد از ظهر، تو می آمدی...می آمدی و من بو می کشیدم....بو می کشیدم...و همه چیز ِ زندگی توی آن غروب های قرمز رنگ ته نشین می شد
گاهی فقط یک شعاع نور بودم....صبح های زود، آرام آرام می لغزیدم زیر پلکهات...تو می مردی برای آن لحظه ها...من هر روز کمی دیرتر می آمدم که دلت بیشتر قل قل کند برایم...کم کم شب و روزت را به هم دوختم....یادت که هست...زندگی ها داشتیم زیر پلکهات...
گاهی فقط یک فنجان قهوه بودم...برای وقتهای خستگیت...عطرم لبریزت می کرد...می نشستی گوشه ای و مرا آرام آرام مزه مزه می کردی...تلخیم را به جان می خریدی و من شیرینی دهانت را...
این روزها ولی...من برایت نوید بهارم...گرمی آفتابم روی پوست روشن سرشانه ات...گاهی قاطی صدای اردک های کنار رودخانه مژده ی بهارت می شوم...گاهی عین نسیم می روم زیر پیراهنت...دلت غنج می رود برایم..می دانم...من اما می گریزم ازت...باید که شیرینیم بماند زیر زبانت...می آیم، عین یک چلچله ی سبکبال...جلوی چشمانت چرخی می زنم...چه چه مستانه ای...و می گریزم...شب هم که می شود...قاطی دوستت دارم گفتنهایت...گودی بالشت منم...که آرام...کنار تو به خواب می روم...
Sunday March 1, 2009