در خالی ترین لحظه ها...می آید لحظه ی کامل....من می نشینم روی سکوی سیمانی زمین چمن...چمن ها جابجا یخ زده اند...جاهایی که آفتاب تنبل صبحگاه تابیده اما، انگار سبزترند و زنده تر...هیچ کس اینجا نیست این وقت صبح...تنها پسرکی که با سماجت دور زمین را می دود و من را به هوس می اندازد برای بلند شدن...اما رخوت این آفتاب کم جان پاییزی...افتاده به جانم و من عین یک گربه ی تنبل لم داده ام به دیوار سرد سرد ...بگو که دوستم داری....زمزمه می کنم...
در تنهاترین لحظه ها...می آید لحظه ی کامل...انگار دستی نامرئی مرا بر میدارد و می برد به دورترین جای جهان...آنجا که آفتابِ تو سر می کشد از پشت پلکهایت و تو چشم می گشایی...می پرسد که کجا می خواهی باشی...از آن بالا نگاه می کنم...به همه ی آن چیزی که می شود دید و خواست...و آرامش می آید و شادماني نهفته: ” همين جا كه هستم“.... چشمم را باز می کنم....سوز سردی می رود در تنم و من به خود می لرزم....موهایم را که پریشان شده اند در باد، میکنم زیر روسری ام و زل می زنم به چمنهای یخ زده...من هستم...به تمامی...و انتظاری که زمانی پیش نا گزیر و تلخ بود...برق می اندازد چشمهایم را..
تا دیروقت میمانیم و بازی میکنیم...در راه برگشت...میلاد با مهیار حرف می زند و من زل می زنم به سایه ی پیکرهایمان روی دیوارهای نرده ای دانشگاه... سبکبالم...همیشه فراموش میکنم که این همه تب...این همه تاب برای چیست...می پرستم اما این لحظه ها را...وقتی ناگهان دلت می کوبد و هی فکر می کنی که بفهمی دلیل این همه شادی را...که ناگهان...مرموز و خواستنی و نرم...می رود زیر پوستت... در غيرمنتظره ترين زمانها آمده است لحظه ي كامل...
جادو اینجاست...در همین دو قدمی...این مرد که به شیشه ی ماشین می زند و دسته های نرگسش نبوییده، مستم میکنند...جادو همان است که دستم را از کیفم می کشد بیرون و نمیگذارد گل بخرم...می خواهم اولین دسته ی نرگس این زمستان را...از تو هدیه بگیرم
در تنهاترین لحظه ها...می آید لحظه ی کامل...انگار دستی نامرئی مرا بر میدارد و می برد به دورترین جای جهان...آنجا که آفتابِ تو سر می کشد از پشت پلکهایت و تو چشم می گشایی...می پرسد که کجا می خواهی باشی...از آن بالا نگاه می کنم...به همه ی آن چیزی که می شود دید و خواست...و آرامش می آید و شادماني نهفته: ” همين جا كه هستم“.... چشمم را باز می کنم....سوز سردی می رود در تنم و من به خود می لرزم....موهایم را که پریشان شده اند در باد، میکنم زیر روسری ام و زل می زنم به چمنهای یخ زده...من هستم...به تمامی...و انتظاری که زمانی پیش نا گزیر و تلخ بود...برق می اندازد چشمهایم را..
تا دیروقت میمانیم و بازی میکنیم...در راه برگشت...میلاد با مهیار حرف می زند و من زل می زنم به سایه ی پیکرهایمان روی دیوارهای نرده ای دانشگاه... سبکبالم...همیشه فراموش میکنم که این همه تب...این همه تاب برای چیست...می پرستم اما این لحظه ها را...وقتی ناگهان دلت می کوبد و هی فکر می کنی که بفهمی دلیل این همه شادی را...که ناگهان...مرموز و خواستنی و نرم...می رود زیر پوستت... در غيرمنتظره ترين زمانها آمده است لحظه ي كامل...
جادو اینجاست...در همین دو قدمی...این مرد که به شیشه ی ماشین می زند و دسته های نرگسش نبوییده، مستم میکنند...جادو همان است که دستم را از کیفم می کشد بیرون و نمیگذارد گل بخرم...می خواهم اولین دسته ی نرگس این زمستان را...از تو هدیه بگیرم
Tuesday November 27, 2007