فردا بیست و دو ساله میشوم...انگار همه ی با تو بودن ها و بی تو بودن ها رویایی بیش نبوده و حالا...باز دلم می خواهد تمام فردا را با تو باشم...نشسته باشیم...پشت به پشت...قهوه بنوشیم...بیرون باران ببارد...و من گاهی انگشتانت را با گونه ام لمس کنم و تو گوشه ی لبم را ببوسی....
می گذرد و من دلتنگ می شوم...به صبای کوچک روی دیوار نگاه می کنم و یواشکی آه می کشم...اینجا خیلی چیزها هست که مرا یاد تو بیندازد...بخاطر همین است که دوستت دارم
تو خیالیت نباشد....باد خیلی وقتها بر خلاف جهت مي وزد و پارو زدن را سختتر و سختتر مي کند. نمي خواهد بگذارد که برگرديم. نمي داند انگار. گاهي تمام نيروها هم اگر جمع شوند نمي توانند ما را از رفتن مانع شوند....
می نشینم روی سکوی خنک روبروی دپارتمان نقاشی....آرام آرام سازدهنی می زنم و فکر می کنم که یک سال دیگر هم گذشت....خوشحالم بخاطر بودنم...و بودنت!
چیزی میلرزد در جیبم...یک تبریک دیگر..."سالی پر از خواب های رنگی ، موسیقی ، سکوت، کافه های دنج و قهوه های خوش طعم داشته باشی صبا!"
Tuesday May 28, 2007